من راز شبگردي باد را ميدانم .

او خبرچين كوچه هاى تو در توست.

باد،

هر شب زمان را مي شكافد و تاريخ را مي جورد از قرن ها پيش تا همين ديروز.

او به ياد دارد كه پيلتن چگونه پير و نحيف شد .

با چشم خود ديد كه نهال ها چگونه قد كشيدند و سروها چطور سوختند!

و هر بار كه از لا به لاى طرّه ى دلدار گذشت تارهاى سفيدش را شمرد.

باد اين بازى كهنه ى روزگار را مي شناسد.

از آن روز كه رها و بي سرزمين دشت ها را قُرُق مي كرد تا امروز كه لا به لاى برج ها و باروها خسته و فرتوت پرسه اى بي رمق مي زند.

لابد خودش هم ميداند پير شده كه امشب به گوشم مي خوانْد مبادا در راه پله اى باريك ،

چند پله پايين تر از پيرزني از نفس افتاده حوصله ات سر برود !

يا به دستپاچگي پيرمردي پشت رُل اتوميبلش بخندي و نگاه شرمسارش را بار متلك كني .

كه روزگار به رايگان ،

به تو نيز خواهد بخشيد.



تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 19:04 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

جعبه ی مداد رنگی ات را بیاور ،

اینجا یک دنیا نقش بی رنگ دست نخورده مانده.

لبخندهایمان را قرمز کن ،

پررنگ مثل انار.

و سکوت هایمان را آبی شبیه دریا.

بگذار غرق رازهای تو در تو بماند.

بین خودم و خودت!

غصه هایمان طلایی باشد مثل طلا ،

نایاب.

راستی در جعبه مداد رنگی هایت زرشکی هم داری؟

برای بی تفاوتی هایت در جواب جوش زدن هایم می خواهم.

سراسیمگی هایت را رنگ نزن همین جوری هم بانمکند.

دلباختگی مرا هم سیاه کن لطفا ،

خیلی سیاه.

اصلا مداد مشکی را با توک زبانت خیس کن و بعد رنگ بزن باید به چشم هایت بیایند.

باقی،

هر چه ماند از خاطرات و رویاها همه را سبز کن.

کمرنگ و پررنگش فرقی ندارد.

یک رنگ باشد.

یکدست؛

رویاها اگر همرنگ خاطرات باشند یعنی حال خاطره ها خوب است .

بیم ها و امیدها را هم همرنگ کن ؛

امید را کمی پررنگ تر.

ترس سایه ی امید است وقتی ترس نباشد یعنی یا امید نیست یا نور.

بگذار جعبه ی مدادرنگی هایت بماند.

هنوز کلی نقش رنگ نخورده باقی مانده‌.



تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 18:59 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

وعده ی ما سر همان تپه ی کوتاه ،

از آنجا که دشت شقایق پیداست.

گرچه فصل شقایق های وحشی نیست ولی ما که راز داغ دلش را خوب می دانیم.

می نشینیم و به جای خالی اش آنقدر خیره می مانیم تا بشکفند.

می شکفند.

آنها راه و رسم معجزه را خوب می دانند.

اصلا یکیشان را با اجازه ی صاحب معجزه ها می چینیم و قاب میگیریم لب طاقچه تا یادمان بماند که عاشقی رسم دارد.

داغ دارد و البته اعجاز.

توی گلدان دم پنجره شمعدانی بکار .

می گویند برکت می آورد.

بو ندارند اما رنگشان به گلابدان و کوسن های مخمل می آید.

اگر می گویی حسن یوسف برایت خوش یمن نیست،

می سپاریمش به آب .

به یاد نیل!

که پیچ و تاب راه عزیز شدنش را به چشم دیده و میداند.

راستی هر چه می کاری عددش فرد باشد .

می دانی چرا!...

حالا شد.

حالا خانه،

خانه است .

خانه ی بی گل فقط چهار دیواری است.

پس وعده ی ما سر همان تپه ی کوتاه .

قصه که از آنجا آغاز شود شگون دارد.

باقیش با من!



تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 18:02 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

خــ❣ـــدایـا...
دستم را بگیر حتی اگر خطا کارم...
چون میدانم صبوری وبخشنده
از صبرت همین بس که مرا تحمل میکنی
از بخششت همین بس که
به من ناسپاس هم روزی می دهی...



تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 17:49 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

یکی را گفتند :

چگونه تنهایی را تحمل میکنی؟
گفت: من همنشین خدایم هستم

هر وقت خواستم او با من سخن بگوید، قرآن میخوانم...

و هرگاه بخواهم من با او سخن بگویم
نماز میخوانم...



تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 17:47 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

راز زندگی تازه
عشـــق به خــــــداست

این عشق هرچه افزون باشد
بیشتررشـــدمیکند

عشق

یکی اززیباترین هـدایای خداوند
به انسان است



تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 17:46 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

گاهی بهترین کاری که میشه کرد

نه فکره،

نه خیال

نه ناله و نه زاری

فقط باید یه نفس عمیق کشید

و ایمان داشت که بالاخره همه چیز

اونجوری که


بایدوخدامیخواد،درست میشه...



تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 17:44 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

نگران فردایت نباش!

ما اولین بارست که بندگی میکنیم

ولی او قرن هاست که خدایی

میکند



تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 11:31 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

بزرگترین آزمون
" ایمان"
زمانی است که آنچه که...
می خواهیدرابدست

نمی آورید،

با این حال قادرید بگویید،
خدایا شکرت...



تاريخ : یکشنبه 11 مهر 1395 | 19:28 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

بیاﺑﺎﻭﺭﮐﻨﯿﻢﺩﻧﯿﺎ
برای زندگی زیباست
ﺯﻣﯿﻨﺶ ﻫﺴﺖ
ﻫﻮﺍﯾﺶﻫست
ﺧﺪﺍﯾﺶ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﻣﺎ

ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﻏﻢ ﺳﺮﻭﺩﯾﻢ
ﻭﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﺳﺮﮐﺮﺩﯾﻢ
ﺭﻫﺎﯾﺶ ﮐﻦ ﮐﻤﯽ ﺑﮕﺬﺭ

ﺑﯿﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﻢ ﺩﻧﯿﺎ
ﺑﺮﺍﯼﺯﻧﺪﮔﯽﺯﯾﺒﺎﺳﺖ...



تاريخ : یکشنبه 11 مهر 1395 | 19:27 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید